تو که خیلی زرنگی

هی! تو که خیلی زرنگی!

با زرنگی توی صف تاکسی و اتوبوس و هر صف دیگه ای که بتونی می زنی و بعدش هم به همه ی اون هایی که به اندازه ی تو زرنگ نبودن، لبخند پیروزمندانه ای می زنی چون زرنگی و حقت بوده که به خاطر تیز و بز بودنت جلو بیافتی.

دوست پسر/دختر که هیچی، تو اون قدر زرنگی که نامزد طرف رو هم قاپ می زنی.

کثافت کاری پولی؟ نه بابا! تو فقط زرنگی اما کثیف نیستی و به قول مامانم تو پول راه نمی ری!

اما آخرش بهت بگم اگه حساب و کتابت یه هوا فقط یه هوا بهتر بود، الان از این ریخت خودت حالت به هم می خورد. مشکلت زرنگیت نیست اتفاقا مشکلت اینه که زرنگ نیستی!!

  
نویسنده : سمان ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱
تگ ها :

من و رویاهایی که نداشتم

یعنی این قدر که ما را از رویاپردازی ترسانده اند اصلا نمی دانیم مفهوم رویا چیست؟

این قدر که ناامیدیم اصلا نمی دانیم بلند پروازی به چه می گویند؟

کوچک ترین خواسته هایمان آرزوهایی بزرگ و دست نیافتنی اند لازم نیست برای بیشترش فکر کنیم!

به کودکی ام برمی گردم و هرچه می گردم یادم نمی آید رویایی برای آینده داشته باشم. جز رویای عروس شدن ایده ای برای آینده نداشتم!! عروس زیبا بود و لباس زیبا می پوشید و همه تحسینش می کردند. در ذهن کودکانه ام داماد اصلا دیده نمی شد و تنها عروس شدن بود که مهم بود!

 در کودکی ام هیچ وقت واقعا خواسته ام این نبود که مثلا یه دانشمند خیلی خفن بشم یا چیزهای خیلی خفن اختراع کنم. یا این که مثلا جای ماری کوری باشم. یا این که مثل چه گوارا یا جمیله بوپاشا باشم. یا مثلا یه نویسنده ی بزرگ بشم. یا حتی شخصیت های دوست داشتنی داستان ها و کارتون ها هیچ وقت آرزوی آینده ی من نبودند.

هیچ کدوم از این ها برای من یه رویا یا آرزو نبود. فقط منتظر بودم که سوم نظری رو بگذرونم و عروس بشم! همین!دلیلش این بود که خواهر بزرگه ی مرجان بغل دستی ام، سوم نظری اش رو که تمام کرد عروسی کرد. اگرچه ما هیچ وقت به سوم نظری نرسیدیم. زمان ما دیگه حتی نظام جدید هم حذف شده بود.

اما آدمی ست و در هر قدمی که برمی داره، خواسته یا ناخواسته داره یه تصمیم می گیره. اولین تصمیم مهم زندگی ام رو وقتی گرفتم که کنکور دادم و به فکر انتخاب رشته افتادم. به کامپیوتر علاقه داشتم. فکر می کردم می رم دانشگاه و بهم ورد و ویندوز و گیم یاد می دن!!

یعنی این قدر بچه گانه انتخاب کردم! شانس اوردم که کامپیوتر این قدر رشته ی گسترده ای بود که زده نشدم از انتخاب بچه گانه ای که داشتم. یعنی کلا رشد من خیلی یک بعدی بود. فقط درس خونده بودم و حتی آداب اجتماعی رو در حد خواهر 12 ساله ام بلد نبودم. تفکراتم در مورد زندگی خیلی خیلی بامزه و بچه گانه بود. مثلا یکیش این بود که فکر می کردم مثل سریال در پناه تو، هر کس که می ره دانشگاه، بلافاصله با پیشنهادهای ازدواج روبه رو می شه و باید یکی رو انتخاب کنه و ازدواج کنه!! این تفکر مثل سم، سال اول دانشگاه من رو خراب کرد. چون همیشه فکر می کردم در معرض انتخاب هستم! و همیشه پر از حالت های شرم و عذاب و در حال فرار کردن یا قایم شدن توی یه گوشه ای بودم!!  قبلا مفصل در مورد فرآیند خنده دار اجتماعی شدنم اینجا نوشته بودم: http://samansay.persianblog.ir/post/108

 

بگذریم

خیلی زدم به صحرای کربلا! خلاصه این که زندگی بی رویای ما گذشت. آن قدر بی رویا گذشت که امروز که از این خلا رویا و آرزو احساس پوچی می کنیم. احساس می کنم یه آدم متخصص با کلی توانایی با یه جعبه ابزار هستم که نمی دونم کجا رو باید تعمیر کنم.

این وبلاگ نویسی برای من تجربه ی فوق العاده ای بود. از لای پنجره ی این وبلاگ به زندگی من نوری تابیده که دوست داشتنی شده برام. جسارت نوشتن باعث شده که هویت خودم رو بیشتر بشناسم و بیشتر درکش کنم و بیشتر بهش بها بدم. حالا یه تصمیم خیلی جدی گرفتم برای ادامه ی زندگیم:

من تا اطلاع ثانوی دست از سر این علم بیچاره برداشتم! دیگه برنامه ی دکترا ندارم. دکترایی قرار بود فقط یه برچسب خانم دکتر به من بزنه یا دست آویزی باشه برای این که مثل دوستانم از ایران فرار کنم.

حالا دوست دارم بعد از دفاعم برای خودم زندگی کنم. انتخاب فسیلستان برای کار واقعا انتخاب عالی ای بود. (http://samansay.persianblog.ir/post/175 ) اگر هر جای دیگه ای به جز این جا می رفتم در مسیر جریان تندی از یادگرفتن و منطبق شدن، قرار می گرفتم برای ادامه ی زندگی ام. اما این جا هیچ کار تخصصی ای تعریف نشده و در عین حال این قدر نفوذ دارم که هر کار تخصصی ای که اراده کنم می تونم انجام بدم. و این یعنی این که هنوز تصمیم با منه.

علاوه بر اون این که کار توی فسیلستان نفس گیر نیست. وقتی برمی گردم به خونه هنوز برای ادامه ی زندگی جون دارم و البته انرژی و امید. شاید جسما کمی خسته باشم اما ذهنم به دلیل این که اصلا درگیری نداشته کاملا شاد و پر انرژیه.

 

اولین کاری که براش برنامه ریزی کردم اینه که یه سایت درست کنم برای علمی که تا الان براش زحمت کشیدم. این سایت علمی موضوعش حول تز منه که اتفاقا توی بازار هم خیلی موضوع پرطرفداریه ( اگرچه با نگاه تجاری و سطح پایین ). می خوام حول این سایت یه اجتماع از متخصصین این حوزه درست کنم و دو تا پروژه ی تحقیقاتی کوچیک هم براش خواب دیدم. یعنی رویا پردازی کردم. یعنی تصمیم گرفتم که باید رویاپردازی کنم و گرنه رویایی از اول نداشتم.  

ایده ی سایت رو هم از این وبلاگ گرفتم و امیدوارم خدا کمک کنه و ول نشه. چون من سر رشته ی دانشگاه رو دارم ول می کنم. اگر جای دیگه ای میخی نکوبم می ترسم چند سال دیگه مثل بقیه ی آدم های فسیلستان بشم! یعنی وقتی که از روی محافظه کاری تصمیم نمی گیریم اون وقت زندگی برای ما تصمیم های محافظه کارانه می گیره و کم کم به آدم های محافظه کار تبدیل می شیم و جامون بهتر از فسیلستان نخواهد بود.

 

  
نویسنده : سمان ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸

نه همین لباس زیباست!!

لباس زنداان

خیلی وقت بود که به این موضوع فکر می کردم. هر بار که صفحه ی حوادث روزنامه ها رو باز می کنی معمولا یه عکس شطرنجی از خانم یا آقایی با لباس زنداان می بینی. اگر خانم باشه چادر رنگ و رو رفته ی گل گلی و اگر آقا باشه یه لباس خواب با دمپایی شاخصه ی اصلیشونه.

طبق چیزی که توی باور بچه گانه ی من شکل گرفته، آدم ها موقعی که می رن زنداان یه لباس دالتونی مثل این بهشون داده می شه:

که البته این نمونه ی خیلی تر و تمیزشه.

اما واقعیت یه کم متفاوته. خصوصا توی ایران.

از بچگی تصور من از داادگاه همون تصوری بود که سیماای میلی از داادگاه های آمریکایی توی فیلم ها نشون می داد. داادگاه هایی که رسمی ترین لباس ها رو بر تن قااضی ها می دیدیم و اون کلاه گیس ها و عباهای مسخره و متهماانی که با کت و شلوار و رسمی ترین لباس هاشون می اومدن توی جلسه ی داادگاه تا نظر مساعد قااضی رو به خودشون جلب کنند. یه چیزی توی این مایه ها:

 

وقاضی هاشون:

البته قااضی های ما هم انگار یه لباس های رسمی ای دارند:

و البته معااون داادستان که بر خلاف قااضی صلوااتی پرسپولیسی هستند:

که البته ما تا قبل از این ندیده بودیم که قاضی ها این قدر باکلاس باشند. معمولا یه چیزی بودند تو مایه های این:

ولی حدس خودمان این است که این بار یک چیزهایی از یک کسانی یاد گرفته بودند. مثلا از این آقا:

اما پارسال توی بیداددگاه حوادث بعد از انتخاابات بود که این موضوع لباس یه کم بودارترشد. وقتی که مقامات بلند بالای سابق ممللکت رو توی لباس خواب های مردونه و دمپایی های پلاستیکی می شد دید:

 

 

و البته ناازک افشاار با چادر گل گلی:

فراموش نکنید که خانم کلوتید ریتس از این قاعده مستثنی بود:

تنها دلیلی که آگاهان برای این تفاوت پیدا کردند این بود که این خانم خارجی بودند و نباید به خارجی ها چادر گل گلی داد و البته یک احتمال دیگه هم وجود داره که آگاهان نفهمیدند و اون اینه که:  بقیه رو شب، موقعی که از تخت خواب با دمپایی پلاستیکی رفته بودند قضای حاجت کنند، گرفته بودند و برای همین لباس دیگه ای نداشتند! خانم افشار هم چادر گل گلیشو سرش می کنه و می ره در رو باز کنه که یه دفه سربازان گم ناام، پیدا می شن و ایشون رو دستگییر می کنند.

البته یادمان می آید که قدیم ها انگار لباس زنداان یه چیزی تو مایه های این بود:

که خوب باز هم دست کمی از لباس توخونه نداشت اما حداقل با اون آرم سازمان زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور، می شد گفت یه لباس تقریبا رسمیه. اما انگار با تغییر کمیت متهماان، کیفیت لباس هم پایین می آید. یعنی می شود چیزی در حد همان لباس خواب!

حالا ما با خودمان فکر بد نمی کنیم که این ها سیااسی بودند و می خواستند حتی از راه لباس هم که شده تحقیرشان کنند . آن هم در داادگاهی که پخش مستقیم داشته با بیش از  70 میلیون تماشاگر تلویزیونی و سه وعده تکرار در روز تا سه ماه!!

واقعا هم فکر بد نمی کنیم ها! به خاطر این که نمونه های دیگری از این داادگاه ها هم وجود دارد. برای مثال لباس این یکی رو نگاه کنید که دیگه در نوع خودش فاجعه محسوب می شه:

و حالا اصل مطلب:

همه ی این مقدمات برای این بود که بهتون بگم وضعیت لباس در بازداشتگااهی مثل اویین چطوریه.

موقع ورود شما می تونید هر لباسی رو از خونه پوشیده باشید. جلوی در ورودی بهتون اولین لباس رو تقدیم می کنند: چشم بند هایی که جای شره ی شوره های عرق و اشک روشون مونده و گاهی بوی چربی هم می دن. بعد از انجام تشریفات اداری. شما همون طور کورمال کورمال به سلوولتون منتقل می شید. چه سلوول انفراادی باشه چه عمومی (منظور از عمومی دو نفره است! که البته گاهی تا 5 نفر رو هم توش می چپونند. یه وقت فکر نکنید پارتیه!) باید تمام لباس هاتون رو جلوی چشم نگهبان ها دربیارید. لباس ها شامل زیور آلات و گلسرهم می شن.

هیچ لباسی حتی لباس زیر به شما برگردونده نمی شه. بعد به شما دو دست لباس داده می شه. دست اول شامل یک پیراهن و شلوار راه راهه زندانه!! البته این یکی راه راه های عمودی داره و نه افقی! این لباس بر خلاف تصور شما نو یا شسته شده نیست و فقط می تونید امیدوار باشید نفر قبلی اون رو شسته باشه. اگر لباس اندازه تون بود واقعا آدم خوش شانسی هستید در غیر این صورت حداقل دعا کنید که بیش از حد تنگ و کوتاه و آب رفته نباشه. یه دست لباس رسمی هم بهتون می دن. این لباس رسمی شامل یک مانتو و شلوار سورمه ای رنگ مدرسه و یک مقنعه ی کتان بسیار کلفت هست. که البته باز هم مثل لباس های قبلی free size هستند! یه چادر گل گلی هم هست که می تونید باهاش نماز بخونید و موقع باززجویی هم حتما باید بپوشید. از لباس زیرهم خبری نیست!

برای استحمام به شما 5 دقیقه وقت با یک حوله ی کوچیک می دن (که البته از انصاف نگذریم این یکی مثل هتل ها بسته بندی شده و داخل نایلون هست). شما می تونید لباس هاتون رو بشورید و لباس های رسمی تون رو تنتون کنید تا لباس های شسته شده خشک بشن و بعد هم برعکس یعنی لباس های رسمی تون رو بشورید و لباس های توخونه تون(!) رو بپوشید.

که البته این توصیفات، دیده های حقیر است از بهترین زنداان ایران یعنی زنداان اووین. که به قول اهالی دائم آن جا به هتل اووین هم معروف است. حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که بقیه ی زنداان ها و داادگاه های ما چطور است.

البته به قول یکی همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگه! با این نظام قضاای فشلی که داریم انتظار دارید متهماان با کت و شلوار بیایند توی داادگاه؟؟

  
نویسنده : سمان ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧
تگ ها : شرح حال

شرط ازدواج برای سند خانه!

یعنی این دیگه آخرش بود.

«هر ورزشکاری که در بازی های آسیایی گوانگجو به مدال طلا دست پیدا کند، در صورتی که صاحب خانه نباشد، سند منزل مسکونی او را در همان فرودگاه تحویل او خواهیم داد.»

این وعده ای بود که علی سعیدلو، رییس سازمان ورزش و معاون محمود احمدی نژاد، رییس جمهور اسلامی، پیش از اعزام کاروان ورزش ایران به بازی های آسیایی ۲۰۱۰ داد.

از ۱۲ مدال طلایی که ایران تاکنون نصیب خود کرده، تنها دختر طلایی کاروان ورزش ایران خدیجه آزادپور بوده است.

او همچنین اولین بانوی تاریخ ورزش ایران است که در رقابت های بازی های آسیایی به مدال طلای رقابت های انفرادی دست یافته است.

آزادپور که برای کسب مدال از این بازی ها، چند ماه را به صورت شبانه روزی در اردوی تیم ملی به سر برده و تمرینات طاقت فرسایی را زیر نظر سرمربی چینی ووشو سپری کرده بود، ابتدا مقابل کره جنوبی به پیروزی رسید. سپس بر ویتنام غلبه کرد. در نیمه نهایی نیز رقیب تایوانی را شکست داد.

رقیب فینالیست او اهل هندوستان بود که او هم نتوانست نوار پیروزی های بانوی شکست ناپذیر ورزش ایران را قطع کند.

به این ترتیب، در کشور چین که مهد این رشته ورزشی است، یک بانوی ایرانی به رغم این که حریفانش از مایوی ورزشی استفاده می کردند و در زدن تکنیک های پا، سبکبال تر بودند، با پوشیدن شلوار گرمکن توانست گردن آویز طلا را نصیب خود کند.

آزادپور پس از بازگشت به ایران به سایت خبری تبیان گفته است: «پاداشی دریافت نکرده ام و مسئولین به وعده خودشان عمل نکرده اند. قبل از اعزام به من وعده اهدای خانه در صورت کسب مدال طلا را دادند و عنوان کردند پس از بازگشت شما از مسابقات، کلید آپارتمان در همان فرودگاه اهدا خواهد شد.»

پس از پیگیری هایی که خدیجه آزادپور انجام داده است، به او گفته شده که غیر از کسب مدال طلای بازی های آسیایی باید ازدواج کند تا این پاداش دولتی به او تعلق بگیرد!

قهرمان بی رقیب ووشوی ایران در گوانگجو، در مصاحبه خود درباره این پاسخ مسئولین گفته است: «این تصمیم باعث تضعیف روحیه من شده و با دلسردی به آینده نگاه می کنم. من از خیلی چیزها گذشتم و تلاش های فراوانی کردم تا توانستم طلا بگیرم و برای کسب آن، شب و روز نداشتم.»

آزادپور همچنین یادآور شده است بانوی اهل کشور قطر که پایین تر از او روی سکوی سوم قرار گرفت، پس از پایان مراسم توزیع جوایز و در همان سالن مسابقات، ۴۰ هزار دلار پاداش گرفت.

گفتنی است، تبعیض در اعطای پاداش به زنان و مردان ورزشکار ایرانی، پیش از رقابت ها نیز اتفاق افتاد. سازمان تربیت بدنی به ملی پوشان مرد اعزامی به گوانگجو مبلغ ۱۰ میلیون تومان پاداش داد اما خانم ها فقط نهصد هزار تومان گرفتند!


متن خبر از: http://www.40gis.com/blog/3138

در سایت شبکه خبر بخوانید: http://www.irinn.ir/Default.aspx?TabId=15&nid=198221

از سایت آفتاب بخوانید: http://aftabnews.ir/vdchiknzq23nzmd.tft2.html

  
نویسنده : سمان ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳
تگ ها : تبعیض ، حجاب

جایی بین سنت و مدرنیته

جایی بین سنت و مدرنیته

توی این هفته دو تا اتفاق جالب افتاد که من رو به شدت دچار حال و هوای فلسفی سنت و مدرنیته کرد.

اتفاق اول این بود که از طریق یکی از آشناها یه نفر برای خواستگاری من معرفی شده بود. شاید الان دارید می خندید که من این قدر با این روش های سنتی حال می کنم. اما واقعا من در ازدواج روش خواستگاری سنتی رو با کمی تغییر به روش های مدرن ترجیح می دم. حداقل قضیه اینه که مساله اولین بار در سطح خانواده ها مطرح می شه و برای همین مشکلات آتی از نظر تایید خانواده ها به نسبت روش های مدرن خیلی کم تره. دومین نکته اینه که از خیلی از دروغ گفتن ها و خالی بستن ها برای مخ زنی جلوگیری می شه

اما توی روش سنتی یه تغییراتی دادیم. مثلا ما قبول نمی کنیم که خانواده به جای فرد تصمیم بگیرند. خانواده فقط بار اول می آن و بعد از اون تمام ملاقات ها دو نفره هستند. دوم این که ملاقات ها محدود به چارچوب خونه نیستند و باید به سرعت در محیط های اجتماعی مثل کافی شاپ و پارک و رستوران و حتی خرید انجام بشن. دلیلش اینه که از نظر من شناخت این طوری کامل تر خواهد بود. یه تغییرات دیگه هم داریم که این جا مجال گفتنش نیست.

اما این بار اتفاق جالب این بود که این خانواده ای که به ما معرفی شده بودند، گفتند ما رسم داریم اول مادر و خواهر آقا داماد میادن و می بینن و می پسندن و بعد می رن واسه آقا پسرشون تعریف می کنن و اگه اون هم پسندید بعد میان خواستگاری! ما هم خدمتشان عرض کردیم: دوست دارین یه رزومه ی عکس دار هم از مشخصات ظاهری بهتون بدیم؟ آن ها نیز چشمانشان برق زد. بعد ما پرسیدیم: ببخشید آقا پسرتان می خواهد زن بگیرد یا شما و دخترتان؟

بعد هم کار به تلخی کشید و همه چیز به هم خورد. آخه یکی نیست بگه شما که می خواهید جنس رو از رو ظاهرش بخرید چرا اومدین سراغ کسی که افتخارش به جز ظاهر به چیزهای دیگه ای هم هست؟

و من بسیار خوشحال شدم که اجازه ندادم شخصیت زن لکه دار بشه. قضیه ی پرداخت هزینه و قربانی برای تغییرات رو یادتونه؟ چه کسی باید این هزینه رو می داد که این رفتار زشت خواستگاری خواهر و مادر رو جمع کنه؟ شاید دست من یه نفر صدا نداشته باشه اما از بازخوردی که از این خانواده گرفتیم فهمیدیم که قبلا هم به همین دلیل موارد دیگه ای منتفی شده بود و من خوشحال شدم که تنها نیستم. اگرچه اگر تنها هم بودم باز هم کار خودم رو می کردم!

اتفاق دوم خیلی خیلی جالب تر اما دردناک تر بود!

ما در طی کنفرانسی که داشتیم و به خارجه رفته بودیم با آقایی آشنا شدیم که اهل خارجه بود. امیدوارم باز هم به ما نخندید که چقدر بی جنبه ایم. اتفاقا با خانم ایرانی ای همراه شدیم و اگرچه این خانم بسیار غیرقابل تحمل بودند اما با چرب زبانی با خودمان همراهش کردیم که نگذاریم ملاقات دونفره باشد! یعنی سعی کردیم ملاحظاتی را رعایت کنیم تا روابط محدود به همان آشنایی و نه حتی دوستی شود!

این آقا یک روز ما رو در شهر زیبایش به گردش برد و بسیار جاهای تاریخی و تفریحی را نشانمان داد. بعد هم که برگشتیم شماره ی تلفن ما را گرفت. فکر نمی کردیم قضیه جدی باشد اما الان یک هفته است که به ایران تشریف فرما شده اند، حالا چرایش بماند اما دم به دم تماس می گیرند. ما هم خواستیم که این رسم کوفتی مهمان نوازی را به جا بیاریم. یک شب بیرون دعوتش کردیم و بردیم بیرون. البته باز هم این بار از یکی از دوستان گرامی خواستیم در معیت ما باشند تا ملاقات دو نفره نباشد. ایشان هم یکی از دوستان ایرانی شان را با خودشان آورده بودند چون آن طور که ما آدرس داده بودیم عمرا این خارجکی بیچاره پیدا نمی کرد.

اما این بار ورق برگشت و شیطنت های دوست من و دوست این آقای خارجکی بالا گرفت و تیکه و کنایه هایی هم حواله ی ما شد. به حدی که آخرش با خودم می گفتم: این چه غلطی بود که ما نمودیم؟؟ من سنت ها و دینم را دوست دارم. کمی از رابطه ی ایجاد شده عذاب وجدان دینی گرفته بودم. راستش داشت تبدیل می شد به چیزی بیشتر از مهمان نوازی. شاید از مدیریت بد من بود اما فکر می کنم بسیار کم هستند رابطه هایی بین زن و مرد مجرد که رنگ و بوی جنسی ندهند! نمی دانم شاید ما مردم ایران ظرفیتش را نداریم و شاید هم ویژگی نوع بشر است!

به هر حال هر جور بود شام آن شب را تمام کردیم و برگشتیم به خانه در حالی که دلمان چرکین شده بود از خودمان و دوستمان که نقش کاتالیزور این رابطه را داشت در حالی که آورده بودیمش که حرمت جمع ایجاد کند!! اگرچه چیزی بهش نگفتم ها!

اما تصمیم قاطع گرفتیم که این رابطه این جا تمام شود بهتر است. حدسمان درست بود و از فردایش باید جواب تلفن و اس ام اس می دادم. بسیار سنگ دلی به خرج دادیم تا جواب ندهیم. مخصوصا این که این بابا خارجکی رسم و رسوم و آداب مذهب ما را نمی دانست و علاوه بر دل شکستگی مقادیر متنابهی گیجی از رفتار ما هم بهش دست داده بود که قابل توجیه نبود. خلاصه این که هی به خودمان فحش دادیم که تو که ظرفیت این کارها را نداری و به سنت ها و عقاید دینی ات دوخته شده ای، این چه کاری بود که کردی! یعنی فکر نمی کردیم طرف این قدر زود بخواهد پسرخاله شود، اما شده بود. حالا بیچاره چه تصوراتی از یک دختر ایرانی بهش دست می دهد اما باور کنید من از خودم ترسیدم! و این اولین بار بود که به خاطر خودم دل کسی را شکستم. خدا منو ببخشه.

من دقیقا در همین نقطه ام.

جایی بین سنت و مدرنیته.

  
نویسنده : سمان ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢

رندی با رندان مست!؟

یعنی کلا آدم رند و باحالیه. شده دنبال نسخه ی اوریجینال مایکروسافت ورد می گرده و پول بی زبون رو تو جیب بیل گیتس می ریزه یا این که "قهوه ی تلخ" رو که می خره و می بینه اما حتی به خواهرش هم نمی ده. این بار اما رفته "رندان مست" رو خریده و آلبوم کرکش رو هم از اینترنت دانلود کرده. ازش می پرسم: مگه نخریده بودی؟

می گه: چرا اونو که خریدم، سی دی شو شکستم و انداختم دور.

می پرسم: چرا؟

می گه: چون راه به راه باید سی دی شو می ذاشتی تو سی دی رام تا بتونی گوش بدی. حالا قر و قر سی رام به درک، وقتی پشت سیستمت نشستی و کلی کار با سی دی های دیگه داری نمی تونی سی دی رامتو قبضه کنی که!

در اصطلاح مهندسی نرم افزار می گوییم: usability را هیچ وقت فراموش نکنید. حتی اگر به قیمت کپی شدن آثارتان باشد.

  
نویسنده : سمان ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٦

نوکیای دوست داشتنی من!

گاهی آدم محض دلخوشی هم شده احساس می کنه خدا لطف خاصی بهش کرده.

این لطف خاص الزاما بزرگ نیست، الزاما خارق العاده نیست. چه جوری بگم؟ فقط خاصه.

خاص مثل این که نوکیای دوست داشتنی تون رو توی یک مسافرکش جا بگذارید. بعد هرچی زنگ بزنید ببینید که سیم کارت را درآورده اند. بخورد توی ذوقتان. امیدتان ناامید شود. چند ماه بگذرد. تصمیم بگیرید یک گوشی دست دوم از اقوام بخرید. چند ماه دیگر هم بگذرد و گوشی دست دوم با اشکالات زیاد و امکانات کمش داغ نوکیای دوست داشتنی تان را هر روز تازه تر کند. چند وقت دیگر هم بگذرد و به گوشی دست دوم عادت کنید. حالا دیگر فقط هر از گاهی آهی. بعد یک دفعه در کمال تعجب ببینید که سیم کارت سوخته ی قبلی تان را یک نفر داده به مخابرات و گوشی تان پیدا شده!!

این یعنی یه لطف خاص.

و حالا از کنار نوکیای دوست داشتنی ام بودن، بیش از قبل لذت می برم!

  
نویسنده : سمان ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
تگ ها : خدا ، آدم ها ، زندگی

ما و آن ها

قبل نوشت: این متن مال چند ماه پیش بود اما دوستش داشتم و برای همین این جا گذاشتمش.

ما و آن ها!

این سوال همیشگی زندگی ام بود. از همان کودکی که پدرها و مادرها آن ها را نشان می دادند و می گفتند: "یاد بگیر!"

از همان موقع، من به جای این که تنها رفتارها و موفقیت ها را یاد بگیرم، آدم ها را یاد می گرفتم و هنوز و هنوز "ما" را با "آن ها" مقایسه می کنم. کاری که خیلی خیلی دیر فهمیدم : اشتباه است.

سال ها و سال ها چیزی از درونم نمی دیدم که ذاتا مال من باشد. درون من بازتابی بود از ملاک هایی از کسانی که باید از آن ها یاد می گرفتم. بسیار طول کشید تا آن قدر قوی شدم که "آن ها" حتی با ملاک های خودشان هم دیگر در نظرم ضعیف آمدند. آن روزها دیدم انگار چیزهایی درونم بوده که هیچ کس آن ها را ندارد. به سختی توانستم تکه تکه های وجودم را از زیر لاشه هایی متعلق دیگران بیرون بکشم. تقصیر کسی نبود که ما این طور تربیت شدیم. شاید اقتضای زمان و مکان بود. شاید هم کوتاهی پدرها و مادرها. مهم نیست. چون زندگی رو مثل آبی می بینم که روز تولد توی دستمون می ریزن. دست هر کسی یه مقداری جا داره. کم و زیاد داره. شور و شیرین داره اما مساله اینه که یه مشت آب این قدرها هم تنافری نداره! یه عمر کوتاه وقت داری تا این آب قطره قطره از دستت بریزه و تمام بشه. این چک و چونه که چرا به من دو قطره کم داد؟ به اون زیاد داد؟ دعوای یه قرون و دوزاره.

خوبه که "آن ها" رو ببینیم و ازشون یاد بگیریم اما حسرت خوردن از خوشبختی شون یا احساس خوشبختی از بدبختی شون ارزشی نداره. دیدن زیبایی های مسحور کننده ی "آن ها" خیلی خوبه ولی کوییلو هم راست می گه که اون دوقطره روغن رو نباید فراموش کرد.

بگذریم این جا نیومدم که درس زندگی بگم. کار من نیست. یعنی عددی نیستم. اومدم روایت سیب زمینی بودنم رو بگم. روایتی که طبق عادت "یاد بگیر" دست زیرچونه می زنم و زندگی آدم ها رو مثل یه سیب زمینی بیکار می بینم. اومدم این جا براتون تعریف کنم که زندگی آدم ها رو چه طور دیدم؛ وقتی که از قید و بند مثل آن ها بودن خلاص هستم اما روایت زندگی شان را هم خوب می شنوم.

ما !

ما مهندسیم. ادعای ریاضیات می کنیم. ادعای تیز بودن. ادعای سیاست. ادعای کاردرست بودن. بیشترین ادعای فرار مغزها. ادعای شریف. (که البته این رو "من" نبودم اما قسمتی از "ما" بودند). با عرض شرمندگی اما ما ادعا می کنیم که هر کس ریاضیات رو تا سطح دانشگاهی نخونده از تعقل و تفکر و حتی فهم بیرونه!

آن ها!

آن ها دکتر هستند. "ما"  براشون یه پروژه ی کوچیک رو راه اندازی کردیم. آن ها هنوز از واژه ای مثل "چارگوش" برای توصیف مستطیل استفاده می کنند. برخلاف ما که همدیگه رو "حسن" و "ممد" و "سید" صدا می زنیم آن ها حتی به زنشان هم به واسطه ی "همسر پزشک بودن" می گویند: "خانم دکتر" ! چه برسد به همکارشان! آن ها زندگی سخت و غرور عجیبی دارند. مغزشان پر از محفوظاتی است که ما نمی فهمیم زنجیره ی علّی و معلولی این مفاهیم چیست! آن ها در زندگی موفق تر از ما هستند و بسیاری از مسائل برایشان حل شده است، اما ما حتی تا 50 سالگی هم درگیر مفاهیم اولیه ی زندگی و هدف خلقت هستیم.

"آن ها" مدیر هستند. سال دوم دبیرستان که کتاب  فلسفه ی "آن ها" را خواندم و فهمیدم فلسفه ای که من در ذهن دارم با ماه گردون از زمین تا آسمان تفاوت دارد، از همان موقع بود که تصمیم گرفتم ریاضیات بخونم و بگذارم تنها فیلسوف زندگی ام خودم باشم و آن ها را هم با فلسفه ی خودشان راحت بگذارم. با عرض شرمندگی اعتقاد عموم بر این بود که علوم انسانی را کسی می خواند که قدرت فهم ندارد مگر به استثنا! واقعیت هم انگار جور در می آمد. یعنی در مدرسه ی ما که یک مدرسه ی عادی دولتی بود، مشنگ ها و خنگ ها و الوات و اشرار، انسانی می خواندند مگر اندکی انگشت شمار. بر من خرده نگیرید من هم دوست نداشتم که این طور باشه، اما بود.

چند وقتی است که به جای دانشکده ی فنی به دانشکده ی مدیریت می رم. اقتضای رشته است که علاقه دارند مدیریت را به فن بچسباند و البته دلیل مزخرفی به نام public trend (گرایش عمومی، فارسی نگفتم چون این عبارت نه مال فرهنگ ماست و نه مال زبان ما بوده.)

از "آن ها" "مدیریت رفتار سازمانی" یاد می گیرم. دغدغه اش شناخت و پیش بینی و هدایت رفتار آدم هاست. شاید از دید یک مدیر؛ اما مدیر را فقط آن کسی معنا نمی کند که در پشت میز نشسته، کچل است، کت دارد، مبهم حرف می زند، بی سواد است و پژوی مشکی سوار می شود. مدیر را در کمال زیرکی کسی می دانند که نفوذ دارد، دیگران حرفش را می خوانند، حالا اگر میز هم داشت که چه بهتر.

  البته "ما" وقتی بزرگ تر شدیم و به اصطلاح خودمون وارد زندگی شدیم (یعنی درسمان تمام شد و یا داریم کار می کنیم یا ازدواج یا هر دو) انگار دنیا عوض شد و ورق بر گشت: ما صرفا آدم های تحصیل کرده ای هستیم که تو زندگی و محیط کار سرمون کلاه می ره. ما نمی تونیم زندگیمون رو خوب مدیریت کنیم. ما فقط مسایل خاصی رو خوب می تونیم حل کنیم. ما به کودکانی تبدیل شدیم که اسباب بازی های کوچیکی به اسم استدلال و ریاضیات و هوش داریم.

ما درک کوچکی از دنیا داشتیم و حالا درک می کنم که "ما" بدون "آن ها" کلاهمان پس معرکه است.

 

  
نویسنده : سمان ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱

Computer Vision Syndrome

یعنی همینمان کم بود!

CVS برای یه مهندس کامپیوتر یعنی چیزی شبیه به کری برای بتهون (البته من بیل گیتس نیستم ها!)

CVS سوزش و سرخ شدن چشم ها به دلیل کار مداوم با کامپیوتره. چیزی حدود 11 ساعت در روز پای کامپیوترم هستم. یه کم وحشتناکه اما 8 ساعت از 9 ساعت کار اداری و 2 ساعت هم توی خونه برای تزم.

وقتی می رسم خونه و لپ تاپ رو روشن می کنم دیگه چشم هام می خواد از حدقه بزنه بیرون!

 به شدت داره از محیط کارم خوشم میاد و مهم ترین عاملش گستردگی بی نظیر حریم شخصی، عدم تعریف محدوده کاری و شرح وظایف و ارتباطات گسترده و قوی با شرکت های تولید کننده ی نرم افزاره. دلیلش هم اینه که فسیلستان یه شرکت بسیار بزرگ تولیدیه اما واحد فن آوری اطلاعاتش سه نفر رو داره: یکیش رییسه، یکیش یه خانم فوق دیپلم کامیپوتره که باید بره دکمه ی ریست پرینترها و کامپیوترها رو بزنه تا مشکلات آدم های سازمان حل بشه و سومی هم منم که مشغول عملیات اکتشافی درون سازمان هستم! پس کسی برای برنامه نویسی و این جور کارها نمی مونه و تمام پروژه ها برون سپاری (outsource) می شن.

همون طور که تنفرم از دانشگاه داره بیشتر و بیشتر می شه علاقه ام به فسیلستان هم داره بیشتر و بیشتر می شه اما دچار تعصب نیستم و تا وقتی که فسیلستان واقعا فسیلستانه همین واژه رو براش به کار می برم حتی اگر دوستش داشته باشم.

به خاطر این سندرم لعنتی بیشتر از این نمی تونم بنویسم.

پ.ن.: خیلی پست و بی وجدان شدیم.

  
نویسنده : سمان ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦
تگ ها : فسیلستان

اولین جوانه ها

مطلب قبلیم خیلی تلخ بود. چون مبتنی بود بر چیزهایی که می دیدم نه چیزهایی که نمی دیدم.

حقیقتش اینه که رییسم به شدت هوام رو داره و به شدت منو تشویق می کنه. حتی تا حدی که می خواد از تزی که می خواستم بفرستم توی سطل آشغال توی فسیلستان پیاده کنه!!!

جمع خوبی داریم. حریم خصوصی ای که برام تعریف شده خیلی گسترده است. وظایف و مسئولیت ها و اختیاراتم رو خودم تعیین می کنم و این به شدت خلاقیت و انگیزه ی من رو قلقلک می ده.

الان بعد از مدت بسیار زیادی که احساس بیهودگی و مفید نبودن و هرز رفتن داشتم تازه دارم برای فعالیت هام که اهدافشون اکثرا در آینده ی بسیار بلند مدت و نامعلوم تعریف شده بود، به نتیج ملموسی می رسم و به قول استاد مدیریت رفتار، حس achievment باعث شده که از حالت ناامیدی بیرون بیام.

روش رییسم به شدت بازه. یعنی کلا روش سازمان خیلی باز و راحت گیرانه است و این حداقل برای یادگیری شخصی خیلی خوبه.

پولش رو هم که قبلا صحبت کرده بودیم!نیشخند

الان هم از شرکت دارم پست می ذارم.

یعنی حس کردم وبلاگ داره ول می شه برای همین خواستم که مطالب کوچیک کوچیک رو بذارم.

راستی پالس های ذهنیم داره از دست می ره! باید یه سیستم قوی تر از موبایل برای گرفتنشون بذارم وگرنه تجربه ی آدم های مشابه نشون داده که کار آفت این پالس هاست.

فقط ممکنه نتونم وبلاگ های دوستان رو تا مدتی چک کنم. ان شاالله بعد از دفاع. فقط برام دعا کنید که تزم داره به جاهای ناجور می رسه! 

  
نویسنده : سمان ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
تگ ها :

خسته

خیلی خسته ام.

کار کردن همیشه انرژی ام رو تا آخرین قطره می گیره.

خصوصا وقتی که بعدش توی ترافیک وحشتناکی گیر کنی و قاطی آدم هایی بشی که مثل گله ی گوسفندها برای بار زدن به اتوبوس ها و کمی باکلاس تر در صف تاکسی ها هستند و البته تو هم جزئی از این گله ی رام بشی که هیچ وقت آمپر نمی چسبونه نمی دونم شاید چون سوپاپ اطمینانی چیزی داره که من هنوز درکش نکردم!

بعد با خودت فکر می کنی که زندگی غیرکارمندی چقدر لردی بود.

بدون این که اولش سعی کنی تمیز و مرتب و خوشحال شروع کنی، این ادا و اصول ها رو کنار می ذاری و یه راست می ری سر اصل مطلب و همون روال همیشگی آدم های کارمند رو طی می کنی: بوق صبح با ظرف غذا و لباس های کج و کوله و چروکیده که بوی پیاز داغ می ده می دویی تو خیابون. توی صف کنار سایر آدم های اخمو و خواب آلو وای می ستی.بذار ادامه ندم

اما واقعا کار از اول و آخر این قدر پست نبوده و نخواهد بود.

تزم  مثل یه ماهی بی قرار به سرعت داره از لای انگشتام لیز می خوره و از دستم خارج می شه! استادم هم به خونم تشنه است و من سرگرم کاری که تنها الان  ارضام می کنه!

همین

 

  
نویسنده : سمان ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸
تگ ها :

به خودمان فشار می آوریم!

اول این که: یادمان می آید بچه بودیم که شاه در آستانه ی انقلاب سفید عزم قم کرد و روحانیان تهدید به استقبال پرشکوه شده بودند.

دوم این که: آیت الله وحید عزم خروج از قم کرد و بعضی ها گفتند اگر رفتی دیگه پشت سرتو هم نگاه نکن.

سوم این که: سیماای میلی خودش را خفه کرده بس که استقبال مردمی و پرشکوه و تاریخی را برنامه ریزی کرد و حوززه را تعطیل کرده اند برای این که استقبال هرچه باشکوه تر برگزار شود. معلوم نیست چند جای دیگر هم تعطیل باشند.

چهارم این که: یادمان می آید بچه بودیم و فکر می کردیم مزرعه ی حیوانات برای گروه سنی الف است! پس خریدیم و یک دور خواندیم و با خود گفتیم: عجب کتاب مزخرف و بی مزه ای بود! حالا که بزرگ تر شدیم یادمان می آید آخرین جمله ی این کتاب این بود:  حیوانات از خوک ها به آدم ها و از آدم ها به خوک ها نگاه می کردند اما دیگر نمی توانستند آن ها را از هم تمیز دهند.

پنجم این که: خدا ختم به خیر کند. خیلی به خودمان فشار آوردیم که ننویسیم اما گاهی آدم احساس خفگی می کند. خاطرات تلخ هنوز زیردندانمان می آیند اما باز هم گاهی آدم احساس خفگی می کند.

  
نویسنده : سمان ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧

← صفحه بعد