اولین جوانه ها

مطلب قبلیم خیلی تلخ بود. چون مبتنی بود بر چیزهایی که می دیدم نه چیزهایی که نمی دیدم.

حقیقتش اینه که رییسم به شدت هوام رو داره و به شدت منو تشویق می کنه. حتی تا حدی که می خواد از تزی که می خواستم بفرستم توی سطل آشغال توی فسیلستان پیاده کنه!!!

جمع خوبی داریم. حریم خصوصی ای که برام تعریف شده خیلی گسترده است. وظایف و مسئولیت ها و اختیاراتم رو خودم تعیین می کنم و این به شدت خلاقیت و انگیزه ی من رو قلقلک می ده.

الان بعد از مدت بسیار زیادی که احساس بیهودگی و مفید نبودن و هرز رفتن داشتم تازه دارم برای فعالیت هام که اهدافشون اکثرا در آینده ی بسیار بلند مدت و نامعلوم تعریف شده بود، به نتیج ملموسی می رسم و به قول استاد مدیریت رفتار، حس achievment باعث شده که از حالت ناامیدی بیرون بیام.

روش رییسم به شدت بازه. یعنی کلا روش سازمان خیلی باز و راحت گیرانه است و این حداقل برای یادگیری شخصی خیلی خوبه.

پولش رو هم که قبلا صحبت کرده بودیم!نیشخند

الان هم از شرکت دارم پست می ذارم.

یعنی حس کردم وبلاگ داره ول می شه برای همین خواستم که مطالب کوچیک کوچیک رو بذارم.

راستی پالس های ذهنیم داره از دست می ره! باید یه سیستم قوی تر از موبایل برای گرفتنشون بذارم وگرنه تجربه ی آدم های مشابه نشون داده که کار آفت این پالس هاست.

فقط ممکنه نتونم وبلاگ های دوستان رو تا مدتی چک کنم. ان شاالله بعد از دفاع. فقط برام دعا کنید که تزم داره به جاهای ناجور می رسه! 

/ 3 نظر / 26 بازدید
م.ک.

موفق باشی. دفاع ساده ترین قسمت تزه! دلیلش هم اینکه... ولش کن دلیلش نه مهمه، نه جالب! فقط اینکه اصلا نگران نباش.

م.ک.

یه چیز دیگه هم میخواستم بگم یادم رفت. این دو پستت را یه بار دیگه خودت بخون. جالب نیست که هردو را یک نفر نوشته و هردو را در مورد یک کار نوشته. میخوام بگم ما آدمها چقدر متاثر از شرایط درونی مون (به طورخاص منظورم از نظر شیمیاییه: مثلا سطح قند خون. هورمونها و غیره) هستیم.... اصلا خستگی یعنی یه مجموعه از شرایط شیمیایی که به ما بفهمونه که بریم دیگه استراحت کنیم... اینجوری که به آدمها و خودمون فکر کنیم، دنیا را یه جور دیگه میبینیم.

همین نزدیکیا

امیدوارم همه چی خوب پیش بره. و امبدوارم زودتر برگردی اینجا