من و رویاهایی که نداشتم

یعنی این قدر که ما را از رویاپردازی ترسانده اند اصلا نمی دانیم مفهوم رویا چیست؟

این قدر که ناامیدیم اصلا نمی دانیم بلند پروازی به چه می گویند؟

کوچک ترین خواسته هایمان آرزوهایی بزرگ و دست نیافتنی اند لازم نیست برای بیشترش فکر کنیم!

به کودکی ام برمی گردم و هرچه می گردم یادم نمی آید رویایی برای آینده داشته باشم. جز رویای عروس شدن ایده ای برای آینده نداشتم!! عروس زیبا بود و لباس زیبا می پوشید و همه تحسینش می کردند. در ذهن کودکانه ام داماد اصلا دیده نمی شد و تنها عروس شدن بود که مهم بود!

 در کودکی ام هیچ وقت واقعا خواسته ام این نبود که مثلا یه دانشمند خیلی خفن بشم یا چیزهای خیلی خفن اختراع کنم. یا این که مثلا جای ماری کوری باشم. یا این که مثل چه گوارا یا جمیله بوپاشا باشم. یا مثلا یه نویسنده ی بزرگ بشم. یا حتی شخصیت های دوست داشتنی داستان ها و کارتون ها هیچ وقت آرزوی آینده ی من نبودند.

هیچ کدوم از این ها برای من یه رویا یا آرزو نبود. فقط منتظر بودم که سوم نظری رو بگذرونم و عروس بشم! همین!دلیلش این بود که خواهر بزرگه ی مرجان بغل دستی ام، سوم نظری اش رو که تمام کرد عروسی کرد. اگرچه ما هیچ وقت به سوم نظری نرسیدیم. زمان ما دیگه حتی نظام جدید هم حذف شده بود.

اما آدمی ست و در هر قدمی که برمی داره، خواسته یا ناخواسته داره یه تصمیم می گیره. اولین تصمیم مهم زندگی ام رو وقتی گرفتم که کنکور دادم و به فکر انتخاب رشته افتادم. به کامپیوتر علاقه داشتم. فکر می کردم می رم دانشگاه و بهم ورد و ویندوز و گیم یاد می دن!!

یعنی این قدر بچه گانه انتخاب کردم! شانس اوردم که کامپیوتر این قدر رشته ی گسترده ای بود که زده نشدم از انتخاب بچه گانه ای که داشتم. یعنی کلا رشد من خیلی یک بعدی بود. فقط درس خونده بودم و حتی آداب اجتماعی رو در حد خواهر 12 ساله ام بلد نبودم. تفکراتم در مورد زندگی خیلی خیلی بامزه و بچه گانه بود. مثلا یکیش این بود که فکر می کردم مثل سریال در پناه تو، هر کس که می ره دانشگاه، بلافاصله با پیشنهادهای ازدواج روبه رو می شه و باید یکی رو انتخاب کنه و ازدواج کنه!! این تفکر مثل سم، سال اول دانشگاه من رو خراب کرد. چون همیشه فکر می کردم در معرض انتخاب هستم! و همیشه پر از حالت های شرم و عذاب و در حال فرار کردن یا قایم شدن توی یه گوشه ای بودم!!  قبلا مفصل در مورد فرآیند خنده دار اجتماعی شدنم اینجا نوشته بودم: http://samansay.persianblog.ir/post/108

 

بگذریم

خیلی زدم به صحرای کربلا! خلاصه این که زندگی بی رویای ما گذشت. آن قدر بی رویا گذشت که امروز که از این خلا رویا و آرزو احساس پوچی می کنیم. احساس می کنم یه آدم متخصص با کلی توانایی با یه جعبه ابزار هستم که نمی دونم کجا رو باید تعمیر کنم.

این وبلاگ نویسی برای من تجربه ی فوق العاده ای بود. از لای پنجره ی این وبلاگ به زندگی من نوری تابیده که دوست داشتنی شده برام. جسارت نوشتن باعث شده که هویت خودم رو بیشتر بشناسم و بیشتر درکش کنم و بیشتر بهش بها بدم. حالا یه تصمیم خیلی جدی گرفتم برای ادامه ی زندگیم:

من تا اطلاع ثانوی دست از سر این علم بیچاره برداشتم! دیگه برنامه ی دکترا ندارم. دکترایی قرار بود فقط یه برچسب خانم دکتر به من بزنه یا دست آویزی باشه برای این که مثل دوستانم از ایران فرار کنم.

حالا دوست دارم بعد از دفاعم برای خودم زندگی کنم. انتخاب فسیلستان برای کار واقعا انتخاب عالی ای بود. (http://samansay.persianblog.ir/post/175 ) اگر هر جای دیگه ای به جز این جا می رفتم در مسیر جریان تندی از یادگرفتن و منطبق شدن، قرار می گرفتم برای ادامه ی زندگی ام. اما این جا هیچ کار تخصصی ای تعریف نشده و در عین حال این قدر نفوذ دارم که هر کار تخصصی ای که اراده کنم می تونم انجام بدم. و این یعنی این که هنوز تصمیم با منه.

علاوه بر اون این که کار توی فسیلستان نفس گیر نیست. وقتی برمی گردم به خونه هنوز برای ادامه ی زندگی جون دارم و البته انرژی و امید. شاید جسما کمی خسته باشم اما ذهنم به دلیل این که اصلا درگیری نداشته کاملا شاد و پر انرژیه.

 

اولین کاری که براش برنامه ریزی کردم اینه که یه سایت درست کنم برای علمی که تا الان براش زحمت کشیدم. این سایت علمی موضوعش حول تز منه که اتفاقا توی بازار هم خیلی موضوع پرطرفداریه ( اگرچه با نگاه تجاری و سطح پایین ). می خوام حول این سایت یه اجتماع از متخصصین این حوزه درست کنم و دو تا پروژه ی تحقیقاتی کوچیک هم براش خواب دیدم. یعنی رویا پردازی کردم. یعنی تصمیم گرفتم که باید رویاپردازی کنم و گرنه رویایی از اول نداشتم.  

ایده ی سایت رو هم از این وبلاگ گرفتم و امیدوارم خدا کمک کنه و ول نشه. چون من سر رشته ی دانشگاه رو دارم ول می کنم. اگر جای دیگه ای میخی نکوبم می ترسم چند سال دیگه مثل بقیه ی آدم های فسیلستان بشم! یعنی وقتی که از روی محافظه کاری تصمیم نمی گیریم اون وقت زندگی برای ما تصمیم های محافظه کارانه می گیره و کم کم به آدم های محافظه کار تبدیل می شیم و جامون بهتر از فسیلستان نخواهد بود.

 

/ 5 نظر / 56 بازدید

حالا تز درباره چی بود ما هم کامبیوتری هستیم شاید کمک کنیم به وب سایت

م.ک.

شما سایت را راه بنداز. نهایت بدش اینه که نمیگیره. بچه هم اولین باری که خودش غذا میخوره قاشق غذاش را میریزه رو لباسش. ولی فکر کن چی میشه اگه هرگز تلاش نکنه!

تصميم خوبي گرفتي در محيط كار آدم چيزهايي ياد مي گيره كه در دانشگاه اصلا ديده نمي شه، تجربه كاري براي هر كسي لازمه بعد يكي دو سال بايد ببيني كه هنوز به درس خوندن علاقه داري و يا مي خواي به كار ادامه بدي اما درست كردن يك وب سايت كه بهانه براي ادامه دادن كار دانشگاهي باشه، فكر بسيار خوبيه موفق باشي

حاجی امیری

باسلام : خوشحالم که دخترم شما را با نشاط و انگیزه می بینم علم آموزی انسان را متعالی می کنه ولی باهدف صحیح که الحمدالله این هدف را داری ضمناَ ازدواج یادت نره زندگی نیاز به همه بستره ها دارد .

سایه سپید

خیلی عالیه که برای خودت برنامه ای داری...و امیدوارم دنبالش کنی و پشیمون نشی... واقعا بیشتر دخترای ما با رویای عروس شدن بزرگ می شن...و نمی فهمن این یکی از اهداف ما در زندگی هست...فقط یکی...و نه همهی اهدافمون