ما و آن ها

قبل نوشت: این متن مال چند ماه پیش بود اما دوستش داشتم و برای همین این جا گذاشتمش.

ما و آن ها!

این سوال همیشگی زندگی ام بود. از همان کودکی که پدرها و مادرها آن ها را نشان می دادند و می گفتند: "یاد بگیر!"

از همان موقع، من به جای این که تنها رفتارها و موفقیت ها را یاد بگیرم، آدم ها را یاد می گرفتم و هنوز و هنوز "ما" را با "آن ها" مقایسه می کنم. کاری که خیلی خیلی دیر فهمیدم : اشتباه است.

سال ها و سال ها چیزی از درونم نمی دیدم که ذاتا مال من باشد. درون من بازتابی بود از ملاک هایی از کسانی که باید از آن ها یاد می گرفتم. بسیار طول کشید تا آن قدر قوی شدم که "آن ها" حتی با ملاک های خودشان هم دیگر در نظرم ضعیف آمدند. آن روزها دیدم انگار چیزهایی درونم بوده که هیچ کس آن ها را ندارد. به سختی توانستم تکه تکه های وجودم را از زیر لاشه هایی متعلق دیگران بیرون بکشم. تقصیر کسی نبود که ما این طور تربیت شدیم. شاید اقتضای زمان و مکان بود. شاید هم کوتاهی پدرها و مادرها. مهم نیست. چون زندگی رو مثل آبی می بینم که روز تولد توی دستمون می ریزن. دست هر کسی یه مقداری جا داره. کم و زیاد داره. شور و شیرین داره اما مساله اینه که یه مشت آب این قدرها هم تنافری نداره! یه عمر کوتاه وقت داری تا این آب قطره قطره از دستت بریزه و تمام بشه. این چک و چونه که چرا به من دو قطره کم داد؟ به اون زیاد داد؟ دعوای یه قرون و دوزاره.

خوبه که "آن ها" رو ببینیم و ازشون یاد بگیریم اما حسرت خوردن از خوشبختی شون یا احساس خوشبختی از بدبختی شون ارزشی نداره. دیدن زیبایی های مسحور کننده ی "آن ها" خیلی خوبه ولی کوییلو هم راست می گه که اون دوقطره روغن رو نباید فراموش کرد.

بگذریم این جا نیومدم که درس زندگی بگم. کار من نیست. یعنی عددی نیستم. اومدم روایت سیب زمینی بودنم رو بگم. روایتی که طبق عادت "یاد بگیر" دست زیرچونه می زنم و زندگی آدم ها رو مثل یه سیب زمینی بیکار می بینم. اومدم این جا براتون تعریف کنم که زندگی آدم ها رو چه طور دیدم؛ وقتی که از قید و بند مثل آن ها بودن خلاص هستم اما روایت زندگی شان را هم خوب می شنوم.

ما !

ما مهندسیم. ادعای ریاضیات می کنیم. ادعای تیز بودن. ادعای سیاست. ادعای کاردرست بودن. بیشترین ادعای فرار مغزها. ادعای شریف. (که البته این رو "من" نبودم اما قسمتی از "ما" بودند). با عرض شرمندگی اما ما ادعا می کنیم که هر کس ریاضیات رو تا سطح دانشگاهی نخونده از تعقل و تفکر و حتی فهم بیرونه!

آن ها!

آن ها دکتر هستند. "ما"  براشون یه پروژه ی کوچیک رو راه اندازی کردیم. آن ها هنوز از واژه ای مثل "چارگوش" برای توصیف مستطیل استفاده می کنند. برخلاف ما که همدیگه رو "حسن" و "ممد" و "سید" صدا می زنیم آن ها حتی به زنشان هم به واسطه ی "همسر پزشک بودن" می گویند: "خانم دکتر" ! چه برسد به همکارشان! آن ها زندگی سخت و غرور عجیبی دارند. مغزشان پر از محفوظاتی است که ما نمی فهمیم زنجیره ی علّی و معلولی این مفاهیم چیست! آن ها در زندگی موفق تر از ما هستند و بسیاری از مسائل برایشان حل شده است، اما ما حتی تا 50 سالگی هم درگیر مفاهیم اولیه ی زندگی و هدف خلقت هستیم.

"آن ها" مدیر هستند. سال دوم دبیرستان که کتاب  فلسفه ی "آن ها" را خواندم و فهمیدم فلسفه ای که من در ذهن دارم با ماه گردون از زمین تا آسمان تفاوت دارد، از همان موقع بود که تصمیم گرفتم ریاضیات بخونم و بگذارم تنها فیلسوف زندگی ام خودم باشم و آن ها را هم با فلسفه ی خودشان راحت بگذارم. با عرض شرمندگی اعتقاد عموم بر این بود که علوم انسانی را کسی می خواند که قدرت فهم ندارد مگر به استثنا! واقعیت هم انگار جور در می آمد. یعنی در مدرسه ی ما که یک مدرسه ی عادی دولتی بود، مشنگ ها و خنگ ها و الوات و اشرار، انسانی می خواندند مگر اندکی انگشت شمار. بر من خرده نگیرید من هم دوست نداشتم که این طور باشه، اما بود.

چند وقتی است که به جای دانشکده ی فنی به دانشکده ی مدیریت می رم. اقتضای رشته است که علاقه دارند مدیریت را به فن بچسباند و البته دلیل مزخرفی به نام public trend (گرایش عمومی، فارسی نگفتم چون این عبارت نه مال فرهنگ ماست و نه مال زبان ما بوده.)

از "آن ها" "مدیریت رفتار سازمانی" یاد می گیرم. دغدغه اش شناخت و پیش بینی و هدایت رفتار آدم هاست. شاید از دید یک مدیر؛ اما مدیر را فقط آن کسی معنا نمی کند که در پشت میز نشسته، کچل است، کت دارد، مبهم حرف می زند، بی سواد است و پژوی مشکی سوار می شود. مدیر را در کمال زیرکی کسی می دانند که نفوذ دارد، دیگران حرفش را می خوانند، حالا اگر میز هم داشت که چه بهتر.

  البته "ما" وقتی بزرگ تر شدیم و به اصطلاح خودمون وارد زندگی شدیم (یعنی درسمان تمام شد و یا داریم کار می کنیم یا ازدواج یا هر دو) انگار دنیا عوض شد و ورق بر گشت: ما صرفا آدم های تحصیل کرده ای هستیم که تو زندگی و محیط کار سرمون کلاه می ره. ما نمی تونیم زندگیمون رو خوب مدیریت کنیم. ما فقط مسایل خاصی رو خوب می تونیم حل کنیم. ما به کودکانی تبدیل شدیم که اسباب بازی های کوچیکی به اسم استدلال و ریاضیات و هوش داریم.

ما درک کوچکی از دنیا داشتیم و حالا درک می کنم که "ما" بدون "آن ها" کلاهمان پس معرکه است.

 

/ 6 نظر / 28 بازدید
مهدي

ترجمه انگليسي به فارسي: englishpersiantranslator@gmail.com

آيا مي دانيد فضيلت انسان ها در چيست؟ آيا مي دانيد چه چيزي حال و آينده انسان ها را شكل مي دهد؟ انسان در پشت كلام خود پنهان است به روايت ال ياسين انسان را از شعور او مي توان شناخت و شعور انسان را از انديشه هاي او و انديشه هايش را از كلامش. اين يكي از ديدگاههاي روانشناسان جديد است اما مدتها قبل، بسياري از بزرگان و دانايان بشر، مكرراً به آن اشاره داشته اند و شايد بيش از هر تمدن و دين و فرهنگ ديگري... بقیه را در وب لاگ « آمین از نور می گوید» http://noreamin.mihanblog.com بخوانید

M.z

salam..age maiel bashi tabadole link konim

خداوند چگونه عمل مي كند؟ آيا خداوند مانند انسان ها عمل مي كند؟ نظر خدا مانند نظر انسان نيست خداوند به هر که بخواهد مي‌بخشد بازنويسي سخنراني استاد در گفتگو با جمعي از اقليتهاي مذهبي در سال 1376 دروب لاگ آمین می ماند بخوانید: http://aminmimanad.mihanblog.com

مهدی حسین زاده

سلام.اولین بار هست که به وبلاگ شما سر زدم.وبلاگ پر محتوا و زیبایی دارین.تقریبا هم شبیه هم هستیم.چون من هم دانشجو هستم.ارشد بازاریابی.خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم.اگر موافقید وبلاگ منو با ادرس http://www.silenzio.tk و با عنوان (سکوت کوچه های شب ) لینک کنید و به من خبر بدید.به امید دیدار دوباره.نظر نظرتون هستم.