جایی بین سنت و مدرنیته

جایی بین سنت و مدرنیته

توی این هفته دو تا اتفاق جالب افتاد که من رو به شدت دچار حال و هوای فلسفی سنت و مدرنیته کرد.

اتفاق اول این بود که از طریق یکی از آشناها یه نفر برای خواستگاری من معرفی شده بود. شاید الان دارید می خندید که من این قدر با این روش های سنتی حال می کنم. اما واقعا من در ازدواج روش خواستگاری سنتی رو با کمی تغییر به روش های مدرن ترجیح می دم. حداقل قضیه اینه که مساله اولین بار در سطح خانواده ها مطرح می شه و برای همین مشکلات آتی از نظر تایید خانواده ها به نسبت روش های مدرن خیلی کم تره. دومین نکته اینه که از خیلی از دروغ گفتن ها و خالی بستن ها برای مخ زنی جلوگیری می شه

اما توی روش سنتی یه تغییراتی دادیم. مثلا ما قبول نمی کنیم که خانواده به جای فرد تصمیم بگیرند. خانواده فقط بار اول می آن و بعد از اون تمام ملاقات ها دو نفره هستند. دوم این که ملاقات ها محدود به چارچوب خونه نیستند و باید به سرعت در محیط های اجتماعی مثل کافی شاپ و پارک و رستوران و حتی خرید انجام بشن. دلیلش اینه که از نظر من شناخت این طوری کامل تر خواهد بود. یه تغییرات دیگه هم داریم که این جا مجال گفتنش نیست.

اما این بار اتفاق جالب این بود که این خانواده ای که به ما معرفی شده بودند، گفتند ما رسم داریم اول مادر و خواهر آقا داماد میادن و می بینن و می پسندن و بعد می رن واسه آقا پسرشون تعریف می کنن و اگه اون هم پسندید بعد میان خواستگاری! ما هم خدمتشان عرض کردیم: دوست دارین یه رزومه ی عکس دار هم از مشخصات ظاهری بهتون بدیم؟ آن ها نیز چشمانشان برق زد. بعد ما پرسیدیم: ببخشید آقا پسرتان می خواهد زن بگیرد یا شما و دخترتان؟

بعد هم کار به تلخی کشید و همه چیز به هم خورد. آخه یکی نیست بگه شما که می خواهید جنس رو از رو ظاهرش بخرید چرا اومدین سراغ کسی که افتخارش به جز ظاهر به چیزهای دیگه ای هم هست؟

و من بسیار خوشحال شدم که اجازه ندادم شخصیت زن لکه دار بشه. قضیه ی پرداخت هزینه و قربانی برای تغییرات رو یادتونه؟ چه کسی باید این هزینه رو می داد که این رفتار زشت خواستگاری خواهر و مادر رو جمع کنه؟ شاید دست من یه نفر صدا نداشته باشه اما از بازخوردی که از این خانواده گرفتیم فهمیدیم که قبلا هم به همین دلیل موارد دیگه ای منتفی شده بود و من خوشحال شدم که تنها نیستم. اگرچه اگر تنها هم بودم باز هم کار خودم رو می کردم!

اتفاق دوم خیلی خیلی جالب تر اما دردناک تر بود!

ما در طی کنفرانسی که داشتیم و به خارجه رفته بودیم با آقایی آشنا شدیم که اهل خارجه بود. امیدوارم باز هم به ما نخندید که چقدر بی جنبه ایم. اتفاقا با خانم ایرانی ای همراه شدیم و اگرچه این خانم بسیار غیرقابل تحمل بودند اما با چرب زبانی با خودمان همراهش کردیم که نگذاریم ملاقات دونفره باشد! یعنی سعی کردیم ملاحظاتی را رعایت کنیم تا روابط محدود به همان آشنایی و نه حتی دوستی شود!

این آقا یک روز ما رو در شهر زیبایش به گردش برد و بسیار جاهای تاریخی و تفریحی را نشانمان داد. بعد هم که برگشتیم شماره ی تلفن ما را گرفت. فکر نمی کردیم قضیه جدی باشد اما الان یک هفته است که به ایران تشریف فرما شده اند، حالا چرایش بماند اما دم به دم تماس می گیرند. ما هم خواستیم که این رسم کوفتی مهمان نوازی را به جا بیاریم. یک شب بیرون دعوتش کردیم و بردیم بیرون. البته باز هم این بار از یکی از دوستان گرامی خواستیم در معیت ما باشند تا ملاقات دو نفره نباشد. ایشان هم یکی از دوستان ایرانی شان را با خودشان آورده بودند چون آن طور که ما آدرس داده بودیم عمرا این خارجکی بیچاره پیدا نمی کرد.

اما این بار ورق برگشت و شیطنت های دوست من و دوست این آقای خارجکی بالا گرفت و تیکه و کنایه هایی هم حواله ی ما شد. به حدی که آخرش با خودم می گفتم: این چه غلطی بود که ما نمودیم؟؟ من سنت ها و دینم را دوست دارم. کمی از رابطه ی ایجاد شده عذاب وجدان دینی گرفته بودم. راستش داشت تبدیل می شد به چیزی بیشتر از مهمان نوازی. شاید از مدیریت بد من بود اما فکر می کنم بسیار کم هستند رابطه هایی بین زن و مرد مجرد که رنگ و بوی جنسی ندهند! نمی دانم شاید ما مردم ایران ظرفیتش را نداریم و شاید هم ویژگی نوع بشر است!

به هر حال هر جور بود شام آن شب را تمام کردیم و برگشتیم به خانه در حالی که دلمان چرکین شده بود از خودمان و دوستمان که نقش کاتالیزور این رابطه را داشت در حالی که آورده بودیمش که حرمت جمع ایجاد کند!! اگرچه چیزی بهش نگفتم ها!

اما تصمیم قاطع گرفتیم که این رابطه این جا تمام شود بهتر است. حدسمان درست بود و از فردایش باید جواب تلفن و اس ام اس می دادم. بسیار سنگ دلی به خرج دادیم تا جواب ندهیم. مخصوصا این که این بابا خارجکی رسم و رسوم و آداب مذهب ما را نمی دانست و علاوه بر دل شکستگی مقادیر متنابهی گیجی از رفتار ما هم بهش دست داده بود که قابل توجیه نبود. خلاصه این که هی به خودمان فحش دادیم که تو که ظرفیت این کارها را نداری و به سنت ها و عقاید دینی ات دوخته شده ای، این چه کاری بود که کردی! یعنی فکر نمی کردیم طرف این قدر زود بخواهد پسرخاله شود، اما شده بود. حالا بیچاره چه تصوراتی از یک دختر ایرانی بهش دست می دهد اما باور کنید من از خودم ترسیدم! و این اولین بار بود که به خاطر خودم دل کسی را شکستم. خدا منو ببخشه.

من دقیقا در همین نقطه ام.

جایی بین سنت و مدرنیته.

/ 4 نظر / 30 بازدید
م.ک.

فکر کنم این خارجکی کامل فهمیده موضعت را و ناراحت هم نشده. در بلاد خارج هم مطمئنا دخترها هر علاقه ای را مثبت جواب نمیدن و یکی از مودبانه ترین جوابهای منفی، جواب ندادنه. بنابراین ناراحت نباش. در مورد مدرنیته و سنت، من هم فکر میکنم سنت در مجموع قابل اعتمادتره. دلیلم هم عمر بیشترشه. یعنی "مدرن" ممکنه نتیجه برداشتهای عجولانه یکی یا دونسل باشه درحالیکه سنت خودش را در طی سالیان سال پیدا کرده. البته به شرط اینکه به سنت تقدس ندیم!

سمیرا

نوشته هاتو دوس دارم

سمیرا

یادم رفت نظرمو بگم ! من مدرنیته رو ترجیح میدم.تو نمیتونی با چند دفه دیدن بشناسی گلم

ناشناس

کار درستی کردی احسن اونا فرهنگ شان بالا است ناراحت نمیشن